قرار بود دیگه ننویسم. قرار با خودم بود. ولی اینبار دیدم باید بنویسم که حالیم بشه. حالیم بشه که باید فراموش کنم.
راستی خیلی از شماهایی که دارین این رو میخونین چه دغدغه هایی دارین و من چه دغدغه هایی!
همیشه وقتی از یه چیزی دست کشیده ام و دیگه بهش فکر نکرده ام خودش درست شده. این بار هم باید به معنی واقعی فراموش کنم. باید برام بی اهمیت بشه.
از این لحظه تصمیمم رو میگیرم. مهم نیست. این بار هم مهم نیست که درست نشد. یه خیری توش بود که درست نشد. فکر روزهای خوب رو میکنم. میدونم که بهترش برام درست خواهد شد. مطمئنم.
میرم الان یه غذای خوشمزه درست میکنم. بعدش هم تکالیف بی انتهای دانشگاه رو یه کم دیگه جلو میبرم. تا حدی که برای فردا کاری عقب مونده نداشته باشم.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 14:49  توسط دختر کوچولوی سابق و زن امروز
|
